شهادت دو برادر هرمزگانی در حادثه تلخ؛ فریاد برادری برای نجات عزیزش
روایتی تلخ از شهادت دو برادر هرمزگانی به گزارش پول بانک، بامداد یک جمعه پراضطراب، جنوب ایران با انفجارهایی پیاپی از خواب پرید؛ شبی که سکوتش با آتش و دود در هم شکست و در چند دقیقه، مسیر زندگی خانوادههای بسیاری برای همیشه عوض شد. آنچه رخ داد، فقط تخریب پلها و جادهها نبود؛ زخمی […]
روایتی تلخ از شهادت دو برادر هرمزگانی
به گزارش پول بانک، بامداد یک جمعه پراضطراب، جنوب ایران با انفجارهایی پیاپی از خواب پرید؛ شبی که سکوتش با آتش و دود در هم شکست و در چند دقیقه، مسیر زندگی خانوادههای بسیاری برای همیشه عوض شد. آنچه رخ داد، فقط تخریب پلها و جادهها نبود؛ زخمی عمیق بر دل شهرها و خانهها نشست و بسیاری را داغدار کرد.
در میان این روایتهای سنگین، نام همایون و مازیار چترزرین بیشتر از هر چیز، چهره روشن و بیدفاع انسانهایی را نشان میدهد که سهمی در میدان جنگ نداشتند. دو برادر هرمزگانی؛ یکی نابینا از یک چشم و دیگری کمبینا، که آن شب بیخبر از فاجعهای که لحظاتی بعد رقم میخورد، برای ساعتی هواخوری از خانه بیرون رفتند. نه سلاحی داشتند و نه نسبتی با میدان نبرد؛ تنها سهمشان از آن شب، برخورد بیرحمانه جنگی بود که میان نظامی و غیرنظامی فرقی نگذاشت.
دو برادر و شبی که مسیر زندگی را عوض کرد
آنگونه که خانواده میگویند، همایون ۲۸ ساله بود؛ جوانی که سالها پیش در سانحهای، بینایی یکی از چشمهایش را از دست داده بود. مازیار، برادر کوچکتر، تنها ۱۱ سال داشت و به دلیل مشکل مادرزادی انحراف چشم، با دنیایی کمنورتر از دیگران بزرگ میشد. هر دو زیر پوشش بهزیستی بودند و تکیهگاه اصلیشان، آغوش گرم خانواده.
مادرشان سالخورده و ناتوان بود و از کودکی، همایون مثل یک پدر کنار مازیار ایستاد؛ کارهایش را انجام میداد و مراقبش بود. روز حادثه، همه در خانه دور هم جمع بودند؛ چند ساعت قبل، کنار مغازه همسایه شوخی و خنده کرده بودند و هیچکس گمان نمیبرد آن خداحافظی ساده، آخرین دیدار باشد.
عصر همان روز، مازیار دلش بیرون رفتن میخواست؛ اصرار کرد و از همایون خواست به آبگرم رستاق سری بزنند. بعد از اذان مغرب از خانه زدند بیرون. قرار بود ساعتی بگردند و برگردند. اما شب، رنگ دیگری گرفت.
روایتی از دل حادثه؛ صدایی که همهچیز را بههم ریخت
اندکی بعد از رفتن آنها، نخستین انفجار شنیده شد. لرزهای که به جان شهر افتاد، با موج انفجار همراه بود و نفسها را در سینه حبس کرد. فضا پر از صدای آژیر و فریاد شد و نگرانی خانه به کوچه کشید. خانواده، بیخبر از جای دقیق بچهها، هر لحظه دلآشوبه بیشتری میگرفتند.
آن شب طولانی شد؛ انفجارها یکی پس از دیگری آمدند و هر بار، اضطراب را در دلها چند برابر کردند. هیچکس هنوز نمیدانست کجا را زدهاند و چه کسانی آسیب دیدهاند. تا اینکه خبر رسید در حوالی یکی از پلها، خودرویی سوخته پیدا شده است. امید و بیم، همزمان بالا رفت؛ همه میگفتند دعا کنید، شاید ربطی به بچهها نداشته باشد.
حسن چترزرین: «داد میزدم؛ میگفتم داداشم توی ماشین است، باید کاری کنم»
حسن، برادر همایون و مازیار، از لحظههای جستوجو چنین روایت میکند: «همایون ۲۸ ساله بود و مازیار، برادر کوچکم، ۱۱ سال داشت. همایون در سال ۸۵ بر اثر یک تصادف، بینایی یکی از چشمهایش را از دست داد و تحت پوشش بهزیستی بود. مازیار هم از بدو تولد مشکل چشم داشت و او هم پرونده بهزیستی داشت. مادرم سن و سالی ازش گذشته و توان رسیدگی کامل نداشت؛ از بچگی همایون مثل سایه کنار مازیار بود و مراقبش.»
او ادامه میدهد: «چند ساعت قبل از آنکه از خانه بیرون بزنند، کنار مغازه کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم. هیچکس فکر نمیکرد آخرین خندهها باشد. روز قبل از حادثه هم مازیار دلتنگ شده بود و وسیلهای برایم فرستاد؛ پیغام داده بود دلتنگم. عصر روز حادثه همه خانه بودیم تا اینکه مازیار از همایون خواست با هم بروند آبگرم. بعد از اذان مغرب راهی شدند.»
حسن درباره لحظههای پس از انفجار میگوید: «حدود ساعت دهونیم شب صدای انفجار اول آمد؛ موجش شدید بود. چند انفجار دیگر هم پشت سرش آمد. اضطراب همه جا را گرفته بود. رفتیم سراغ مسیرها. خبر خودروی سوخته رسید. دویدم سمت پل؛ با نور چراغقوه میگشتم. داد میزدم و تکرار میکردم: داداشم توی ماشین است؛ باید کاری کنم. کسی نمیگذاشت نزدیک شوم، اما نمیتوانستم بایستم. باید پیدایشان میکردم.»
چراغقوه زیر پل؛ کشف حقیقتی که کسی تابش را نداشت
ساعتی بعد، زیر یکی از پلها خودرویی سوخته پیدا شد. بوی دود هنوز در هوا بود و نور چراغقوهها روی بدنه سیاه سوخته میلغزید. آنجا، میان آهنهای داغ و شیشههای شکسته، پیکر غرق در خون برادران پیدا شد؛ بیهیچ فرصتی برای نجات. راهی برای برگشت نمانده بود و خانه، برای همیشه ساکت شد.
روایت این خانواده، فقط شرح از دست دادن دو برادر نیست؛ تصویر شبی است که در آن، بمبها فرق میان نظامی و غیرنظامی را نشناختند، و جادهای که قرار بود به دل طبیعت برسد، به بنبستی تلخ ختم شد. شهری که دور تا دورش صدای انفجار میپیچید، مردمی که در تاریکی دنبال عزیزانشان میگشتند و خانوادههایی که تا صبح کنار خیابان، چشمانتظار یک خبر ماندند.
شبی که میان نظامی و غیرنظامی فرقی نگذاشت
به گزارش پول بانک، آن شب پرحادثه، تنها پلها و راهها آسیب ندید؛ دلها هم شکست. همایون و مازیار نه در میدان نبرد بودند و نه سلاحی در دست داشتند. آنها تنها برای ساعتی تفریح از خانه بیرون رفتند و بازنگشتند. خواهرشان هنوز باور نکرده، پدر و مادر چشمبهراه ماندهاند و برادری هر ثانیه آن شب را دوباره و دوباره مرور میکند.
در کوچهها، تا صبح روشنایی چراغها خاموش نشد. هر صدایی دلها را به هم میریخت. کسانی که خبر یافتند، به یاری آمدند؛ برخی مانع نزدیک شدن میشدند تا امنیت فراهم شود و گروهی هم با نورهای کمسو، مسیر را میکاویدند. اما حقیقت همان بود که همه از شنیدنش میترسیدند.
ساعتی که پایان نداشت؛ از موج انفجار تا خاموشی خبر
زمان به کندی میگذشت. حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب، صدای نخستین انفجار همهچیز را زیرورو کرد. موج انفجار سنگین بود و لرزهاش تا دوردست رفت. چند صدای دیگر هم رسید؛ هر بار دلها فروریخت. خبرها ضد و نقیض بود و کسی نمیدانست چه باید کرد جز دعا و جستوجو. انفجارهای آن شب، تنها سیمان و آسفالت را نزد؛ ریشه خانوادهها را هم لرزاند و کودکانی را با غمی بزرگتر از سنشان روبهرو کرد.
در نهایت، آنچه ماند، بغضی فروخورده و روایتی است که هر بار با اشک گفته میشود: «داد میزدم، میگفتم داداشم توی ماشین است؛ باید کاری کنم.» جملهای که در سکوت پس از انفجار هم، همچنان در گوش شهر میپیچد.




دیدگاهتان را بنویسید